خرید بک لینک
هفته پیش به استادِ جانم زنگ زدم. مکالمه مون خیلی روان پیش رفت، بدون هیچ تکلفی. یه جا گفتم که استاد من تا قبل از این فکر نمی کردم دکتری قبول بشم ولی بعد یه اتفاقایی افتاد و اینا که مطمئن شدم قبول میشم و حضوری میگم... استاد گوش دادند. بعد با یه آرامشی گفتند خیلی خوبه. و من توی دلم یک نفس راحت کشیدم. ولی نمیدونم چرا همهی این حرفها رو وقتی پیش مامان میگم، مامان همیشه یه ان قلت داره. چند روز پیش بهش گفتم مامان تو رو خدا دعا کن زودتر ماشین بخریم، بدن درد گرفتم به خاطر موتور. مامان کنترل هیجانات منفی اش رو از دست داد. شروع کرد به داد زدن و دعوا کردن باهام که تو به فکر خودت نیستی! خب سوار موتور نشو و به شوهرت بگو دیگه سوار نمیشم و ... همون شب هم ماجرای موتور رو به روی همسر آورد و ابراز نارضایتی چندباره کرد و ...چقدر دلم میخواست فقط بگه: "باشه عزیزم. برات دعا می کنم مامان جان." اما نگفت و حالا به هفته نکشیده، با ابراز ناراحتی این امامزاده مستجاب الدعوه، صاحب موتور، موتورش رو پس گرفت و ما همون نیمچه وسیله رو هم از دست دادیم. صدالبته الحمدلله. گاهی میشه حرف هایی رو خیلی ساده زد. خیلی دلسوزانه. خیلی بی گره. توی همون مکالمهی روان و بی تکلف با استادِ جان، یک جا که به استاد گفتم برای فلان چیز دعا کنید، گفتند: «صلاحِ تو از دعای من مهم تره.» گاهی با خودم میگم خدایا، استادِ چقدر شفافه. چقدر آرامه. چقدر مهرش میتابه. یعنی میشه منم یه روز اینطوری بتابم؟ اینطوری سرمای دلهای یخزده رو آب کنم؟ یعنی میاد اون روزی که منم بتونم بدون پیشفرض ذهنی گوش کنم و در همون آن، انقدر دانا باشم که طرف مقابل رو درست درک کنم؟ از تابستان پارسال تا الان چند بار خواستیم بریم مشهد و نشده. حتی ماه قبل، یک بار هت

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1402 ساعت: 14:52

یک شنبه شب، ۱۴ خرداد: قشنگ شروع شد اما قشنگ ادامه پیدا نکرد ولی قشنگ تموم شد.خونه ماماناینا خوابیده بودیم. صبح که همسر داشت رختخوابها رو جمع میکرد، صداش میزدم ببینم کجاست.همینطوری میگفتم: عزیزم! عزیزم کجایی؟ توی اتاق بود. پشتِ درِ کمد مشغول مرتب کردن پتو متوها توی کمد. وقتی دیدمش حس کردم داره یه چیزی رو زیر زبونش زمزمه میکنه. من رو که دید، خندید. گفت: چقدر خوشحالم که من، عزیزِ تو ام!فاطمهزهرا دندان آسیابش داره در میاد. مدام گریه و بدقلقی. لیلا رو هم دارم از شیر جدا میکنم، اونم اذیت خودش رو میکنه. زینب هم تولدش هست. مامان تنهاست و بابا رفته سفر. عصری کمی کمکش کردم ولی در کل، خیلی راحت بیطاقتی میکنه و هی به جونم غر میزنه: چرا بچه گریه میکنه و هیچ کاری برای ساکت کردنش نمیکنی؟ چرا بچه رو نمیبری دکتر، لپش باد کرده... چرا کمک نمیدی تو کارهای خونه و سرت تو کتابه و ... و این وسط مادرشوهرم، برادرشوهرماینا رو که دو روز پیش دیدیم، دوباره دعوت کرده و کلهپاچه گذاشته و تاکید کرده که کیک بخرید که تولد زینب رو بگیریم. کلافهام. میدونم با دندون درد فاطمهزهرا، این تولد گرفتن چقدر بیمعناست و خرجِ بیفایده است...سعی میکنم حین ظرف شستن روی چیزهای خوب متمرکز بشم. به بعضی از مکالماتم با استاد. به اینکه دلم نمیخواد ماهیت رازگونه تعاملاتم با ایشون از بین بره. گرچه با یک سوال میشه همه چیز رو فهمید. کافیه بپرسم: "استاد یک سوال بیربط. شما فهمیده بودید من از مادری کردن لذت نمیبرم که اینهمه برام در ستایش مقام مادر صحبت کرده بودید؟" ولی با خودم کلنجار میرم که این سوال رو هرگز نپرسم. چون اگر استاد بگن: "نه! من اصلا در موردت اینطوری فکر نکردم. من تو رو با همهی مادر بودنت دیدم و ای

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1402 ساعت: 14:52

بعد از فکر کردن به همه چیزهایی که توی پست قبل نوشتم و بخشهایی از اون هم حاصل تاملاتم در مباحث نظری پایاننامه است؛ به واقع اول خودم تغییر کردم و بعدش تغییر دادن دیگران برام مثل تکون دادن چوب جادو شد... پنجشنبهها بابا خونه است و با توجه به اینکه مامان بزرگ هم خونهشون هست و حوصله ایشون هم سر میره، ماماناینا زنگ زدند که بیایید خونه ما. چند روز پشت سر هم سرشون خراب شده بودیم و اولش دلم نبود برم چون فردا باید چمدون سفر ببندم و میخواستم فقط بچهها رو بفرستم اما حس کردم مامان سختشه که فقط بچهها رو بفرستم. دیگه فقط تونستم تا وقتی که بابا اومد سراغمون، ظرفها رو بشورم و لباسها رو برای شستن تفکیک کنم. توی ماشین که کلی با بابا صحبت کردیم. یعنی یک سوژه جالب برای بحث داشتیم که آخرِ آخر این متن به صورت جداگانه مینویسمش. بعد که رسیدیم و از در خونه وارد شدم داخل، اصلا احساس کردم من چقدر انرژی دارم برای احوال پرسی با مامان، با مامانبزرگ و...به مامان تو آماده کردن ناهار و جمع و جور کردن آشپزخونه کمک کردم و برای مامانبزرگ میوه شستم و قربون صدقهاش رفتم که دلم براش تنگ شده...بعد از ناهار؛ لیلا رو خوابوندم، نماز عصرم رو خوندم و نشستم به خوندن کتابهایی که برای ادبیات پژوهش در نظر گرفته بودم. بچهها هم رفتند بیرون خونه که بازی کنند. بزرگترا هم داشتند استراحت میکردند که طوفان شروع شد و بچهها اومدند داخل ساختمون و حالا یه سری ماجرای دیگه که نمیگم...اینجاش مهمه: من داشتم کتابم رو میخوندم. مامان هی یه چیزی میگفت و رشته افکارم پاره میشد ولی از رو نمیرفتم و ادامه میدادم. یه جا داشتم میخوندم که رسیدم به یه مطلبی که احساس کردم شروع قشنگی برای فصل سوم میتونه باشه. به قول استاد: "نقطه

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1402 ساعت: 14:52

صفحه بندی